صفحه اصلی:اطلاعیه ها
KhoyUniversityLogo
English            
  
           کــد خبر : 321
1396/02/23 :تاریخ انتشار


راهنماي تدوين مقاله و شرايط پذيرش آن در فصلنامۀ علمي – پژوهشي ( بهارستان سخن )

راهنماي تدوين مقاله و شرايط پذيرش آن در

 فصلنامۀ علمي پژوهشي  ( بهارستان سخن )

***رعايت كليه  شرايط  و موارد مشروحه ذيل لازم الاجرا مي‌باشد       ***

       فصلنامۀ علمي ـ پژوهشي ادبيّات فارسي واحد خوي به منظور « ترويج زبان و ادبيّات فارسي » و آگاهي علاقه مندان به ادب و فرهنگ اين مرز و بوم از نتايج پژوهش‌هاي محققّان و صاحب نظران منتشر مي شود .

مقالات ارسالي بايد شرايط زير را دارا باشد :

الف) شرايط علمي:

1)      مقاله نتيجه كاوش‌ها و پژوهش‌هاي علمي نويسنده يا نويسندگان باشد .

2)      مقاله داراي اصالت و ايده جديد باشد .

3)      در مقاله بايد روش تحقيق رعايت شود و از منابع معتبر و اصيل استفاده گردد.

4)      مقاله از نوع تحليلي و نقد اصيل باشد ، بنابر اين ترجمه و گرد آوري در اين مجله جايي ندارد .

            توضيح : مقاله پس از دريافت در هيأت تحريريه، بررسي و ارزيابي مي شود و در صورت داشتن شرايط لازم  براي داوري ارسال مي گردد. پس از وصول ديدگاههاي داوران ، نتايج آن در هيأت تحريريه مطرح مي شود و در صورت كسب امتياز كافي ، پذيرش چاپ صورت   مي‌گيـرد.

 

ب) شرايط نگارش:

1) مقاله از جهت نگارش ساختاري محكم و استوار داشته باشد و اصول فصاحت و بلاغت در آن رعايت گردد.

2) مقاله بدين ترتيب تنظيم شود :

1-2- عنوان كه بايد كوتاه و گوياي محتواي مقاله باشد .

2-2- نام مؤّلف يا مؤلّفين با درجه علمي (نشاني و شماره تلفن در برگ ضميمه ارسال شود).

3-2- چكيده فارسي (حداكثر پانزده سطر)

4-2-  كليد واژه‌هاي فارسي (حداكثر شش كلمه)

5-2- مقدّمه كه شامل پيشينة تحقيق  مأخذ باشد و خواننده را براي ورود به بحث اصلي آماده سازد .

6-2- متن اصلي كه در آن به طرح موضوع و تحليل آن مي پردازد .

7-2- نتيجه گيري. ( در يك صفحه مجزا نوشته شود.)

8-2- منابع و مآخذ . ( در يك صفحة مجزا،  با شماره گذاري عددي و ترتيب  الفبايي نوشته شود.)

9-2- چكيده انگليسي (حداكثر 10 سطر)

10-2- كليد واژه‌هاي  انگليسي (ترجمه كليد واژه هاي فارسي)

11-2 -نام نويسنده به لاتين همراه درجة علمي آن

 

 

 

الف

 

 

 


3- ارجاعات بايد بدين شكل تنظيم گردد :

1-3- ارجاعات متن : داخل پرانتز به ترتيب : نام خانوادگي نويسنده ، سال و صفحه ، مثلاً : ( زرّين كوب: 1373، 254 ).

2-3- ارجاعات كتاب : نام خانوادگي : (شهرت) ، نام نويسنده ، سال انتشار (داخل پرانتز) ،  نام كتاب ، نام مترجم يا مصحح ، شهر محل نشر ، ناشر ، نوبت چاپ .

3-3- ارجاعات مجله : نام خانوادگي (شهرت) ، نام نويسنده ، سال انتشار (داخل پرانتز) ، عنوان (داخل گيومه)، نام نشريه، دوره/ سال، جلد ، شماره صفحات  (از ص   تا ص    )

4-3- مجموعه مقالات : نام خانوادگي ، نام نويسنده ، سال انتشار (داخل پرانتز) ، عنوان (داخل گيومه) ، نام گرد آورنده يا ويراستار ، نام مجموعه مقالات، محل نشر ، نام ناشر ، شماره صفحات (از ص تا ص) .

5-3- سايتهاي اينترنتي : نام خانوادگي ، نام نويسنده ، آخرين تاريخ و زمان (داخل پرانتز) ، عنوان موضوع (داخل گيومه)، نام سايت و نشاني اينترنتي به صورت ايتاليك .

4- صفحات مقالات بايد داراي حداكثر 20 صفحة 23 سطري باشد .

5- نگارش مقالات بر اساس «دستور خط فارسي» مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسي باشد .

6- اسامي خاص و اصطلاحات لاتين و تركيبات خارجي بلافاصله پس از فارسي آن در داخل پرانتز در متن مقاله آورده مي شود .

7- مجلّه در پذيرش يا نپذيرفتن و همچنين ويراستاري آن آزاد است .

8- مقالات ارسالي به هيچ عنوان مسترد نمي‌گردد .

 

ج) شرايط پذيرش اوليّه :

1)  مقاله بايد داراي شرايط بند الف باشد و بر اساس بند ب تنظيم گردد و تحت برنامه   2003 يا 2007  Word XP   با قلم    B Lotusفونت 14 در سه نسخه همراه  با CD آن به نشاني مجلّه ارسال گردد .

2)  مقالات مستخرج از پايان نامه بايد تأييد استاد راهنما را همراه داشته باشد و نام وي نيز در مقاله ذكر شود .

3)  نويسنده بايد تعهّد نمايد كه مقاله را همزمان براي هيچ مجلّۀ ديگري ارسال نكرده باشد و تا زماني كه پذيرش آن در مجلّه مشخص نشده است ، آن را براي ديگر مجلّات ارسال نكند .

4)  مقاله نبايد قبلاً در هيچ نشريه يا همايشي چاپ و يا ارائه شده باشد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ب

 

 


نكاتي چند از دستور خط فارسي مصوّب فرهنگستان زبان و ادب فارسي

 

1) ياي اضافه به صورت ياي كوچك (همزه) نوشته مي‌شود مثل : نامة من ، واقعة مهّم

2-  رعايت  قاعدة  تشديد گذاري (  ّ )  در كلمات مشدّد لازم الاجرا مي‌باشد.

3- رعايت قواعد املاي عربي تركيبات عربي كه عيناً وارد زبان فارسي شده است مانند : موسي ، بالقوّه ،خلقُ السّاعه.

4- تنوين نصب مانند : ظاهراً،واقعاً،ابتدائاً.

5- اين و آن از جزء و كلمۀ پس از خود جدا نوشته مي شود به استثناي آنچه، آنكه، اينكه، اينجا، آنجا، وانگهي ، همين، همان. 

6- چه جدا نوشته مي شود مگردر كلمات: چرا ، چگونه ، چقدر، چطور ، چسان .

7- چه همواره به كلمۀ پيش ازخود مي چسبد : آنچه ، چنانچه ، خوانچه ، كتابچه .

8- كه جدا از كلمۀ پيش از خود نوشته مي شود مگر در كلمات :بلكه ، آنكه و اينكه . 

9- باي صفت ساز چسبيده نوشته مي شود . بخرد ، بشكوه ، بهنجار ، بنام .

10- حرف «ب» در آغاز بعضي از تركيب هاي عربي كه از نوع حرف اضافه فارسي نيست پيوسته به كلمۀ بعد نوشته مي شود : بعينه ، بنفسه ، برأي العين ، بشخصه ، ما بازاء ،بذاته .

11- « بي » هميشه جدا از كلمۀ پس از خود نوشته مي شود مگر در كلمه هاي بسيط گونه : بيهوده، بيخود ، بيراه ، بيچاره ، بينوا، بيجا.

12- « هم » همواره جدا نوشته مي شود مگر در كلمه هاي بسيط گونه : همشهري ، همشيره ، همديگر ، همسايه، همچنين ، همچنان .

و نيز هرگاه جزء دوم تك هجايي باشد : همدرس ، همسنگ ، همكار ، همراه ، همدل .

13- « تر » و «ترين » همواره جدا نوشته مي شود مگر در : بهتر ، مهتر ،كهتر، بيشتر، كمتر .

14- ها ( نشانۀ جمع ) به هر دوصورت چسبيده و جدا نوشته مي شود مگر در كلمه هايي كه چسبيده نوشتن آنها باعث از بين رفتن زيبايي و ناخوانايي گردد مثل : پيش بيني ها ، استنباط ها، حساسيّت ها و هرگاه به‌ هاي غير ملفوظ ختم شود جدا نوشته مي‌شود  مانند : ميوه ها ، خانه ها .

15- حرف « ي» در كلمه هاي عربي مختوم به «ي» در اضافه به كلمۀ بعد از خود، به « الف » تبديل مي‌شود : عيساي مسيح ، موساي كليم ، هواي نفس .

16- همزۀ پاياني در كلمات زير و مشابه به اين شكل نوشته مي شود . خلأ- مبدأ- لؤلؤ- تلألؤ - جزء- شيء- انشاء (انشا) - جزئي- مسئول، مسائل ، جزئا ً، استثنائاً، جرئت، رئوس، قرائت، رئيس .

17- ضبط واژه هاي چند املايي ( ضبط مختار و ترجيح ): آذوقه ، اتاق ، بليت ، تپانچه ، توفان، غلتيدن ، غدغن، زغال، بوذرجمهر، اتريش .

 

 

  ج

 

 

 


نمونه مقاله

 

 

 


سیمای شروان در آثار خاقانی

سعیدالله قره بگلو [1]

 هاله امیرقاسمی[2]

 

چکیده

     در این نوشته سعی شده است شروان از دیدگاه خاقانی مورد بررسی قرار گیرد تا علّتهای نگرش منفی و مثبت وی به این شهر آشکار شود. واژۀ  شروان در آثار خاقانی از بسامد بالایی برخوردار است؛ به گونه‌ای که در دیـوان اشعارش 109 بار، منشآت 60 بار و در تحفه العراقین 17‌ بار آمده است. خاقانی در ابتدای شاعری به مدح و ستایش شاهان می پرداخت امّا بعدها تحوّلی در روحیّة وی ایجاد شد و از دربار و مدح شاهان دوری گزید؛ احساس تنهایی و بی وفایی مردم می‌تواند از علل اصلی دیدگاه  منفی وی به شروان باشد. خاقانی در سروده‌هایش از زاد بومش با تلخی و نکوهش یاد کرده، به طوری‌که از تنگنای شروان نالیده است و آن را سرای ستم و سرزمین تیرگی‌ها نامیده است. در کلّ نگرش منفی به این شهر از زمینۀ مثبت آن بسیار است.

 

کلید واژه‌ها:

         شروان، شرفوان، دارالنّحوس، خیروان، خاقانی، شروانشاه

 

 

 

 


مقدّمه

     خاقانی شاعر بزرگ قرن ششم، بزرگترین شاعر پارسی‌گوی آذربایجان و قفقاز، ستایشگر روشنای صبحگاهان، مویه‌گر ویرانه‌های عبرت‌انگیز مداین، سرایندة حبسیه‌های دردناک و مرثیه‌های سوزناک، در حدود سال‌های 519 و 520 ه‍.ق، هنگامی که خیّام به تازگی در نیشابور روی در نقاب خاک کشیده بود، در شروان پا به دایرة هستی نهاد. (ماهیار،1373: 5) پدرش علی نجّار بود و مادرش اصلیّتی مسیحی داشت؛ خاقانی نسبت به مادرش چنان علاقة وافری داشت که علّت اسیر بودن در چاه «شرّ شروان» را محبّت به مادرش ذکر کرده است.

از سر تسلیم دل پیش عزیزان فقر
بهر دل والدین بسته شروان شدن

 

حلقه به‌ گوش آمدن غاشیه هم داشتن                        پیـش در اهـل بیت ماتـم عم داشتن
                       (سجّادی،1368 :317)                                   

ای نور زای چشمه دیدی که چند دیدم
ای دایگان عالم دیدی کز اهل شروان
                

 

در چاه شرّ شروان ظلمات ظلم بیمر
از کوزۀ یتیمان هستم شکسته سر تر
                                    (همان:187)

       خاقانی در سال 595 ه.ق در شهر تبریز دیده از جهان فروبسته است و در مقبره الشّعراي تبریز به خاک سپرده شده است.

      شروان، شهری از سرزمین نام آور ایرانی، ارّان(آلبانیا= آریانیه) می باشد.شَروان یا چنانکه به اشتباه شیروان خوانده شده است(معین،1364، ج5، ذیل «شروان»).«بخش شمالی ایران زمین در پهنۀ غربی دریای مازندران (دریای طبرستان= هیرکانی= کاسپین= خزر) را در بر می گیرد که می‌توان رودهای کورا( کوروش) و ارس از پهنۀ جنوبی آن را در بخش شرقی کوه‌های قفقاز نشان یابی کرد که دربند (باب الابواب) در کنار کوه و دریا، راهی بود برای هجوم اقوام شمالی (مانند خزران) در یورش به شروان. فرمانروایان شروان به نام شروانشاه خوانده می‌شدند که شهر شابران (شاوران) مرکز حکومتی آنها بود.» (کزّازی،1387: 9-10)

     شَروان به فتح شین معجم و سکون راء و فتح واو و در آخر آن نون، و آن شهری است از شهرهای در بند خزران، انوشروان آن را ساخته و برای تخفیف (انو) را از آن انداخته اند و شروان مانده است. (سجّادی،1368: 9) شروان. [ ش ِرْ ] (اِخ ) شیروان. (ناظم الاطباء). ولایتی در جنوب شرقی قفقاز، در حوزۀ علیای نهر ارس و رود «کورا» و آن در قدیم از نواحی باب الابواب (در بند) محسوب می شد. شروانشاهیان بدانجا منسوبند. تلفّظ این کلمه با توجّه به بیت ذیل از خاقانی که گوید: 

عیب شَروان مکن که خاقانی

 

هست از آن شهر کابتداش شر است
                                      (همان : 9)

      «خاقانی خود، در پاسخ به پرسش جمال‌الدّین محمّد موصلی، ملک‌الوزراء، در تحفه‌العراقین، چنین از زادگاه خود یاد کرده است: (کزازی، 1368 :7)

گفتا : «چه کسی و چیست نامت ؟ 
گفتم:
  «متعلّـمی  سخنـدان، 
بوده  چو  خلیــل  عهــد اوّل،
در غــار بــلا  گزیـده آرام،
در بتکـــدة هــوی رسیده؛
در بند نجــــوم جــاه مانده؛
پس کرده به روی قبلـة راز
 
رشک آمده چرخ  را ز حالم

 

اصلت ز کجا کجا مقامت ؟ »
میلاد من از بلاد شروان
فــرزند دروگــری معـطّل
انگشت خــرد مزیده مادام
برهــم زده هر بتی که دیده
«هذا ربـّـی» خطــاب رانده
 «انّي وجّهت وجهی» آغاز
افکنــده بــه دوزخ وبالــم
                   (قریب،1357 :230-231)                                             

      خاقانی بارها در سروده‌ها و نوشته‌های خویش از زاد بومش یاد کرده است، گاه نیز این یاد کرد تلخ و نکوهش آمیز است. آنچنان که از تنگ  جای و تنگنای شروان نالیده است، آن را سرای ستم و سرزمین تیرگی‌ها خوانده است؛ آغاز آن را (شر= بدی) شمرده است؛ و چون مرغی در قفس، جستن و رستن از آن را آرزو برده است.»

چون خضر جهان نوشت، بشتافت؛
کانـدر ظلـمات  خـاک شــروان،

 

تا چشمة عذب خاطرم یافت.
اشعــار من است آب حیوان
                                    (همان :43)

       «القاب و عناوین این سخنور نامدار امیرالشّعرا، سلطان الفصحا، حسّان العجم، افضل‌الدّین، بدیل، الحقایقی، خاقانی ابراهیم بن علی النجّار الشّروانی بوده». (علیزاده،1378: 18)

        عمر كافی‌الدّین عموی خاقانی به او «حسّان عجم» لقب داد و در شاعری مشوّق او شد. زمانی‌که عموی شاعر جـوان وفات یافت، خـاقانی 25 سال داشت. خاقانی در تحفه‌العراقین در مدح عم خویش که طبیب بوده شروان را از فیض حضور او فلک چهار و خود را آفتاب گفته که فلک چهارم جای اوست و شروان را چنین وصف می‌کند:

موسی سخنـم نـه کوه آوا
نه راه نشیـن فلک نشینـم
سحر دم من به وقت شبگیر
از شربت لفظ من قوی دان
            

 

عیسی نفسم نه آسی آسـا
شـروان فلک چهارمینم ...
تسکین ده صد هزار تبگیر
شریان حیـات اهل شروان
                        (روشن، 1349 :209)

      ابوالعلاء گنجوی او را به دربار شیروانشاهان برد و به او لقب «خاقانی» گرفت، و چنین شد که خاقانی در دربار به مدیحه‌سرایی پرداخت. خاقانی در میان شاعران دربار شروانشاهان، شاعری شناخته شده بود ولی دیری نپایید كه اندیشه‌هایش دگرگون و از زندگی در دربار ناراضی شد و بعدها به هجو استادش ابوالعلاء روی آورد.

شروان که کعبه بود ازین پیش
بیت الــمقدس بده به ایــام

 

کردش چو کنشت از آفت خویش
چــون دار قمــامه کرده بدنــام
                 (روشن،1349 :237)

        خاقانی زندگی فاجعه‌آمیز شاعران درباری آن زمان را كه به خاطر لقمه نانی خود را پست می‌كردند، مشاهده می‌كرد؛بنابراین به بهانة‌ زیارت و در واقع برای رهایی از دربار شروانشاهان، شروان را ترك گفت و به كسب رخصت از شروانشاه، در سال 1156م. و در سنّ 36 سالگی به سوی مكّه رفت. محمّد بن مستظهر خلیفة آن زمان در بغداد، از وی خواست كه در بغداد بماند و با عنوان دبیر پیش او خدمت كند.

خلیفـه گوید: خاقانیــا دبیـری كن،
دبیـرم آری، سحر آفرین، گه انشــا،
به دستگاه دبیری مرا چه فخر كه من
چو آفتاب میرم، عطاردی چه كنـم؟

 

كه پایگــاه تو را برفلك گذارم سر
ولیك زحمت این شغل را ندارم سر
به پایگاه وزیری فــرو نیــارم سر
كلاه عاریـت را چــرا سپــارم سر؟
               (سجّادی،1368 :886)

          خاقانی پیشنهاد خلیفه را رد كرد و سرانجام، نزدیك سال 1160 م دوباره به شروان بازگشت.  شاعر در زمان شروانشاه منوچهر، از پسر او اخستان بی‌حرمتی دیده و از او آزرده خاطر شده بود، و دیگر مایل نبود در کنف حمایت شروانشاه باشد و از وی پیروی کند.

خلفت را که چشـم بد مرسـاد
آب رویـم ببرد بر سر زخــم
 روی جـرم نکـرده را کـرمش
جامة جــاه من درید چنـانک
حرمت بیست ساله خدمت من

 

حرمت من  نکو نمی‌دارد
زخمة
کین فرو نمی‌دارد
در نقاب عفـو  نمی‌دارد
دل امید رفــو  نمی‌دارد
تو نگهدار کـو  نمی‌دارد
                             (همان :876)

         و چنین شد که برای سفر به مکّه از اخستان اجازه خواست امّا اخستان اجازه نداد و خاقانی به ناچار سوی بیلقان فرار کرد امّا مأموران شروانشاه او را گرفتند و به شروان بازگرداندند؛ در سال 1170میلادی به بهانة خیانت به شروانشاه در قلعة ‌»نابران» زندانی شد. خاقانی در زندان دچار عذاب‌ها و رنج‌های فراوانی بود. «حبسیّه»های خاقانی به این رنج‌ها اشاره دارد و محیط زندان  و شرایط سخت وگرسنگی‌هایش را به تصویر می‌کشد غم و اندوه شاعر نمایان است.

صبحدم چون كلـّه بندد آه دود آســای من،
دست آهنگـر مـرا در مـار ضحّاكـی كشید،
آتشین آب از خوی خونین برانم تا به كعب،
تا كه لرزان ساق من برآهنین كرسی نشست،
پشت بر دیـوار زنـدان، روی در بـام فلـک
اشك چشمم در دهان افتد گه افطار از آنك،

 

چون شفق درخون نشیند چشم شب پیمای من
گنج افریدون چــه سود انـدر دل دانـای من
كاسـیا سنگی است بر پای زمین پیمــای من
می‌ بلـرزد سـاق عـرش از آه صور آوای من                                                       
چـون فلــک شد پر شکوفه نرگـس بینای من
جــز كه آب گرم چیزی نگذرد از نـــای من
                             (سجّادی،1368 :321)

یا:

رنــگ رویــم فتــاد بــر دیـوار
خون دل زد به چـرخ چندان مـوج
بـلبـلــم در مضیــق خـارستــان
چنـد نـالــم کـه بـلبـل انصـاف
جگر از بسکه هم جگر خورده است

 

نام کهگل بـه زعفـران برخاست
که گل از راه کهکشان برخاست
که امیـدم ز گـلستـان برخاست
زیـن مغیـلان باستـان برخاست
معده را ذوق آب و نان برخاست
                              (همان :61)

        پس از رهایی از زندان در سال 1173 میلادی همراه خانواده‌ خود به تبریز رفت و تا پایان عمر خود در این شهر زندگی کرد. خاقاني قصيدة زیر را در كعبه سروده و در پايان آن از شروان و بلاهايي كه در آنجا به خاطر اهل و عيال بر سرش آمده،چنین ذکر می‌کند:

   یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دیـد               نکبتـی کـان پشـه و باشـه ز نکبا بینند

   بس کــه دیــد آفت اعدا ز پـی انـس عیال               مـردم از بهــر عیــال آفت اعدا  بینند

   موسـی از بهر صفـورا کنـد آتــش خواهـی              و آن شبانیـش هم از بهـر صفورا  بیننـد        

   بـه فـریب فلـک آزرده دلـش خـوش نکنند               که فلـک را چـو دلش رنـگ معزّا  بینند

   کـی تـوان بـرد بـه خرمـا ز دل کـس غصّه               کاستخوان غصّه شده در دل خرما  بیننـد

                                                                                                              (همان:100)

       همسر نخست خاقانی، زنی روستايي و از اهالی شروان بود. خاقاني از پدر، برادر و بستگان آن زن روستايي ناسزاها شنيده و تحمّل كرده است.

      خاقانی در يكي از نامه‌هایش 25سال تحمّل آزار و اذیّت خـانوادة همسر روستايي اش در شروان را چنین ذکـر می‌کند: «كهتر 25 سال جهت محافظت و مراعات زني روستايي را رحمه‌االله تعالي، دردسر و درد دل از شروان چندان داشت كه اگر بنويسند، تجويف هواي خافقين پر شود و من كهتر را درآن ديه فلاّحان هزار نوبت دشنام دادند و بر سر راه آمدند و بر من تير انداختند و پدر و برادر مرحوم او رحمه‌االله مرا فحش گفتند و بر من شمشير كشيدند و من روزي بر سر او زني ديگر نكردم و او را دشمن كام نگردانيدم در وقت بيماري‌ها آن مرحومه را تيماردار و خدمتکار و طشت نه و دستاب دهم نبود، و چون از دنيا مفارقت كرد، به موافقت او از شروان بيرون آمد. (روشن،1349 :102)

           خاقاني پس از مرگ همسر و دو فرزندش به قصد زيارت مسجدالاقصي از شروان خارج شد.شروانشاه موافق اين سفر نبود و سرانجام وی را به بهانة پيوستن به دربار ديگران گرفتار بند و زندان كرد، امّا خاقاني خود سبب ترك شروان را اینگونه بیان می‌کند: «بنده را مهاجرت از وطن به سبب آن است كه آن عزيزان كه دل خواه‌تر بنده بودند، رفته‌اند و به هيچ حال، دل مجروح فراق زده، سر وطن نمي‌دارد و اين تمنّا نمی‌کند، كه بغايت دردزده و جراحت يافته است. (همان :335)

        امّا خاقانی آنگاه که به شروان با دیدی مثبت می‌نگرد، این شهر را با القابی چون: خیروان، شرفوان، روضات الجنان، خاک مطهّر، گنج خانه، باغ خلد برین، بیت الشّرف و... آورده است.

شرفوان و خیروان:

اهل عراق در عرق اند از حدیث تو

 

شروان به نام تست شرف وان و خیروان
               (سجّادی،1368 :313)

           

روضات الجنان:

        چه امروز در سایۀ حمایت و جناح رعایت،و آثار رحمت و انوار عظمت خداوند جهان، ملک الملوک دامت مناظم ملکه، شروان، شرفوان و خیروان شده است، و از هفت شهر عراق، به شرف اعراق، و از چهار شهر خراسان به عدل و احسان، قصب السّبق برده‌اند، و بل که شروان، روضات الجنان است، و ساکنان او خازنان رضوان. (روشن،1349 : 78-79)

 

خاک مطهّر:

       و درین وقت چون آوازۀ بشری رسان رسیده که مواکب علیاء جهانداری، که سعد اکبر در رکاب و بحر اخضر در عنان دارد، با جیوش کوه پیکر و عساکر دریافش، که عرصۀ زمین از جوش آن تنک صفت نماید، به فال فرّخ، بر اطراف ممالک شروان حیّاها الّله و احیاها ببقاء مالکها معسکر و مخیّم فرمود، و خاک مطهّر شروان را نشانه گاه آب خضر و آتش خلیل و باد مسیح گردانید... (همان:75-76)

 

گنج خانه:

اشعارش از عراق ره آورد می برم

 

کاکسیر گنج خانه شروان شناسمش
               (سجّادی،1368 :895)

باغ خلد برین:

شروان به باغ خلد برین ماند از نعیم

 

کز باغ خلد نوبر نعما رسد مرا
                              (همان :816)

         گاه نگرش مثبت خاقانی نسبت به شروان زمانی است که به مدح شاهان و عزیزان خویش درآن دیار می پردازد.

 

بیت الشّرف:

        «و همه روز به ذکر فایح حضرت علیاء حفّها اللّه بالنّصر اسماع جهانیان را معطّر و معنبر می‌دارد، و هر که را می بیند از رعایاء بیت الشّرف شروان حیّاها اللّه و احیا ها ببقاء الملک المعظّم دام مظفرّا، تعهّد می فرماید و مراعات می کند، و تیمار به واجبی می دارد.» (روشن،1349: 267-268)

  خاقانی هنگام مدح خاقان کبیرابوالمظفّر اخستان و ملکه صفوه الدّین شروان را «خیروان» نامیده و می‌گوید:

تـا نخـل گــرفت بـــوی عـدلـش
بیـند قلمش به گاه توقیع
تا نامد مهد دولت او
ملاح خرد به کشتی وهم
در جنب سخاش بحر و کان  را

 

کس در رطب استخوان ندیده است
هرک آتش در فشـان ندیده است
کس شروان خیروان ندیده است
در بحر دلش کران ندیده است
كس قوت امتحان ندیده است
                 (سجّادی،1368 :70)

ناهید زخمه زن گه چوبک زدن به شب
خورشید روم پرور و ماه حبش نگار
تا روز و شب دو خادم رومی و نوبی اند
شاگرد خادمان در اوست روزگار
شروان به عز شاه ز بغداد درگذشت

 

چابک زن خراجی چوبک زنان اوست
سایه نشین ساحت طوبی نشان اوست
هر یک به صدق عنبر جان بر میان اوست
کاستاد بحر دست جواهر فشان اوست
تا شاهزاده صفوة دین بانوان اوست
                                     (همان:73)

        و در مدح مخلص المسیح، عظیم الرّوم، عزّالدّوله قیصر و زیر سایة همّت پادشاه، شروان را چون بغداد و مصر می‌بیند که با همّت و دولت وی خیروان شده است. امّا اقرار می‌کند که از خیر آنجا هیچ چیز نصیبش نشده است.

برخلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم
شـروان‌بـه همّت تـو چـوبغـداد و مصر بینم
من‌شهــربنـد لطـف توام نـی‌اسیـر شـروان
شـروان بـه دولت تـوخـود خیـروان شد امّا

 

درچشـم و دل کـم از تبت و ششتری ندارم
ز آن نیـل و دجلـه پیش کفت فرغری ندارم
کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم‌
مــن  خیــروان  ندیـدم  الا شــری ندارم
                  ‌(سجّادی،1368 :282)

   و در شعری كه به زبان عربی سروده، زادگاه خود شروان را چنین ستوده است:

شَـروان اُمُّ العُلـی لكـل اب،
فَدَیت شَروان من صحیح بنا،
تـری بشـروان كـل غانیه،
ترضی صبره بلخطتی رقت

 

واخت روحی نسیمها باب
بغـداد منها مزید منسعب
یا ساذات النسیب و النشب
كلتاههـا السـوقان بـالادب
                 (خاقانی، 1368: 960)

        و زمانی‌که دیدگاهی منفی دارد نام شروان را با سراب وحشت، شرّالبقاع، دیرالمحن، دیار منحوس، دارالنّحوس(نحوس خانه)، شرّالبلاد، حبس خانه(حبسگاه)، دارالظّلم، تنگنای شروان،چاه شرّ و... بکار برده است.

سراب وحشت: 

شروان شراب وحشت و من تشنه وحشی آسا

 

جز درگه تهمتن آبشخوری ندارم
                                      (همان:280
)

 

شرّالبقاع:                

  این تحیّت صادر است ازین صوب ناصوابی و خطّۀ بی‌خطری، مکمن ظلم و مسکن نفاق، وبال خانۀ افاضل و بیت‌الشّرف سفهاء، اعنی شروان شرّالبقاع و اوحشها، بدان مهبط سعد اکبـر و مصعد سواد اعظم، مربط دولت و مضمار سعادت، مربع اعالی و منبع معالی، اعنی گنجه، خیرالبلاد و اطیبها. (روشن،1349 : 192)

 

دیار منحوس:

هر چند در این دیار منحوس
مر خاتم را چه نقص اگر هست

 

بسته است مرا قضای مبرم
انگشت کهین محلّ خاتم
                (سجّادی،1368 :278)

نحوس خانه:

از آسمان بیافتمی هر سعادتی
                 

 

گر زین نحوس خانة شروان بجستمی
                             (همان :801)

شرّالبلاد:

یارب ازین حبسگاه باز رهانش که هست

 

شروان شرّالبلاد خصمان شرّالدّواب
                                (همان :45)

حبسگاه:

در حبسگاه شروان با درد دل بساز

 

کآن درد راه توشه یوم الحساب شد
                                    (همان:157)

حبس خانه:

ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش

 

از ننگ حبس خانة شروانش وارهان
                                    (همان:311)

دارالظّلم:

چون ز دارالظّلم شروان ناتوانش یافتی

 

شربت‌عدلش مصفّا دادی احسنت ای ملک
                                    (همان:896)

تنگنای شروان:

خو کرده به تنگنای شروان

 

با تنگی آب و نان مادر
                             (همان :887)

چاه شرّ:

ای نور زای چشمه دیدی که چند دیدم

 

در چاه شرّ شروان ظلمات ظلم بیمر
                                    (همان:187)

       خاقانی هرگاه سخن از مدح و ستایش به میان آورده از شروان به نیکی یاد کرده و نگاهی مثبت نسبت به آن دارد، و هرگاه از بی‌وفایی مردم، حسودان و دشمنان سخن می‌گوید، نگاهی منفی نسبت به شروان دارد و با بدی از آن شهر یاد می‌کند؛ چرا که از مردم آن دیار دل خوشی ندارد. در آثار خاقانی عزلت و انزواطلبی از مردم روزگار، شکایت و نکوهش دنیا به چشم می‌خورد. به نظر می‌رسد ناپایداری حیات و سراب زندگی، عمر کوتاه بشری، احساس تنهایی و بی‌وفایی از علل اصلی دیدگاه  منفی وی باشد.

        بنابراین، این نتیجه حاصل می‌شود که شاعر زمانی روی به بدگویی می‌آورد که از اهل شروان ناراحت است و اهل وفایی نمی‌یابد، و روزگار را از وفا تهی می‌بیند؛ و از بی‌وفایی مردم شکایت می‌کند و از زادگاه خویش با رنجیدگی و ملال سخن می‌گوید. شروان از دیدگاه خاقانی کربلاست و او خود را مانند حسین(ع) می‌بیند و شروان را همانند کربلا و مردم شروان را همانند یزید و روزگار خود را همچون‌ عاشورا می‌پندارد.

با که گیـرم انس کزاهل وفــا بی روزی ام
درهمه شروان مراحاصـل نیامد نیم دوسـت
من حسین وقت و نااهلان یزید و شـمر من

 

روزی من نیست؟ یاخود نیست در عالـم وفا
دوست‌خود ناممکن است ای‌کاش بودی‌آشنا
روزگارم ‌جـمله عاشورا و شروان ‌کربلا
                                          (همان:2)

      و یا دل شکسته از بی‌وفایی مردم این‌چنین مویه می‌کند و می گوید شروان مشرب نهنگان شده است:

سـر بــه عـدم درنــه و یـاران طلـب
بـر سـر عالــم شو و هـم جنس جوی
مــرکــز خــاکـی نـبـود جـای تـو
مــائدة جــان چـو نـهـی در مـیـان
روی زمـین خـیل شـیاطـین گـرفـت
ای دل خـاقـانـی مــجـروح خــیـز
زهـر سـفر نوش کن اوّل چـو خـضـر
خــطّـة شــروان نـشــود خــیـروان
سـنـگ بـه قـرّابـة خـویشـان فـکـن
یوسـف دیـدی کـه ز اخـوة چـه دید
مشـرب شـروان ز نهنگـان پـر اسـت

 

بـوی وفــا خــواهی ازیشـان طلـب
در تــک دریـا رو و مـرجـان طـلب
مـرتــبــة گــنـبـد گــردان طلـب
جان بــه میانجی نـه و مهمـان طلب
شـمـع بـرافــروز و سـلـیمان طلب
اهـل بـه دسـت آور و درمـان طلب
پـس بـرو و چـشـمه حـیوان طـلب
خـیـر بـرون از خـط شروان طـلب
خـویش و قـرابـات دگـرسـان طـلب
پـشت بـر اخـوة کـن و اخـوان طلب
آبـخـور آسـان بــه خـراسـان طـلب
                             (همان: 744)

      شکایت از این بی‌وفایی و رگه‌هایی از اظهار تنهایی و بی هم نفس بودن در تحفه‌العراقین نیز به چشم می‌خورد؛ چرا که اهل شروان او را منحوس می‌پندارند.

دانـم سـر تـیـغ بی‌وفـا را
دارم گـه موج بحـر را یاد
منحوس نهندم اهل شروان

 

چـون گیرم برگ گندنا را
از کشت حذر کنم گه باد
آری هستـم نهفت نتـوان
                   (قریب،1357: 171)

        خاقانی آرزوی خراسان و عراق  را دارد و خطاب به ممدوح می‌گوید: مرا ز خطّۀ شروان برون فکن ملکا‌و اینکه شروان  برای  وی جز حبسگاه و شرّ البلاد نیست‌.

گوا تویی کـه ندارم بـه کاه برگی، بـرگ
چو قرصة جو و سرکه نمی‌رسد به مسیح
 مرا ز خطّة شروان بـرون فکن ملکـا‌

 

بـه اهل بیت ز من چون رسد نوال و نوا
کجا رسد به حواری خواره و حلوا‌
که فرضه‌ای است در او صد هزار بحر بلا
                 (سجّادی،1368 :14)

     یا:

یارب ازین حبس گاه باز رهانش‌که هست
زین گُره ناحفاظ، حافظ جانش تو باش

 

شروان شر‌‌ّالبلاد خصمان شرّ الدّواب
کز تو دعای غریب زود شود مستجاب
                               (همان :45)

    یا:

در هم شکسته ای دل خاقانی از جفا
خاقانیا نشیمن شروان نه جای توست
رو کز کمان گروهۀ خاطر به مهره‌ای
                                                       

 

تاوان بـده ز لعل که گوهر شکسته‌ای
بر پر سوی عراق که نه پر شکسته‌ای
بر چـرخ پرّ تیـر سخنور شکسته‌ای
                  (قریب،1357: 694)

     «خاقانی که دیگر نمی‌توانست محیط شروان و دربار آن را تحمّل کند، در فکر سفر بود. فکر رفتن از شروان ذهن او را مشغول کرده بود. در محیط دربار سردی و برودتی بود که خاقانی آن را احساس می کرد. مخلفان و حسودان و بداندیشان او همه جا مراقبش بودند. خانه‌اش به زندانی تبدیل شده بود. او تصمیم گرفته بود به سبب محیط ناآرام زادگاهش مدّتی شروان را ترک کند و همسر جوان و پدر و مادرش را تنها بگذارد و برود. در سال 548 ه‍.ق خاقانی با اجازة رسمی شروانشاه سفر به عراق را آغاز کرد.

      خاقانی پس از برگشتن به شروان، شروان را همان شروان گذشته یافت. دربار دیگر برایش جاذبه ای نداشت. منوچهر را به دادگری و رعایت عدالت و سخاوت فرا می‌خواند امّا او گوش شنوا نداشت. روزی در گفتگو با امیر منوچهر جسارت را به جای باریکی رساند و گفت:

گفتم شه ما به عدل پیداست
بر عـدل  بود  مـدار  شاهی

 

این ظلـم بود نه بابت ماست
پس ملک بمان دگر چه خواهی

       منوچهر پس از شنیدن این سروده و این گفتگوی جسورانه، نسبت به خاقانی بیش از پیش بدبین شده بود. خاقانی گرفتار بحرانی بزرگ میان حقّ و باطل بود، و در شروان تمام چشم‌ها به او دوخته شده و هر سایه ای جاسوسی او را می کرد. دوستان و آشنایان به ظاهر با او دوستی می‌کردند و به قول خودش:

       در همه شروان مرا حاصل نیامد نیم دوست           دوست خود ناممکن  است ای کاش بودی آشنا

                                                                                      (امیرقاسم خانی،1379: 99- 101)

       خاقانی در ضجرت و شکایت و نکوهش دنیا و مباهات به قناعت نسبت به شروان چنین دیدگاهی دارد و می‌گوید:

چیست جز خاک در ایـن کاسة چرخ
همه ناکامی دل کام من است
من به همّت نه بـه آمال زیم
عیسیم رنگ به معجز سازم
هم عراق آفت شروان چه کشم
گر شرف وان به مثل شروان نیست
چون به شروان دل و یاریم نماند
آه و دردا که به شروان شدنم
گرچه اینام ز خاقان کبیر
آب شروان به دهان  چون زده‌ام
چون مرا در وطن آسایش نیست
دو سه ویرانه  در اين شهر مراست

 

طعمه زین کاسة گردان چکنم؟
گرد کام این همه جولان چکنم؟
با امل دست به پیمان چکنم؟
بقم و نیل به دکّان چـکنــم؟
هم سفرخانه احزان چکنم؟
خیروان است شرف وان چکنم؟
بی دل و یار به شروان چکنم؟...
دل نفرماید، درمان چکنم؟
هست نان پارة فراوان چکنم؟
یاد نان پاره خاقان چکنم؟
غربت اوّلیتر از اوطان چکنم؟
چون نیم جغد، به  ویران  چکنم؟
         (قریب،1357: 253-254)

        و یا:

یارب دل شکسته و دیـن درست ده
خاقانی از زمانه بفضل تو در گریخت
ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش
گر رانده‌ای سعادت عقباش رد مکن
                                                     

 

کآنجا که این دو نیست وبالیست بی کران
او را  امــان ده از خطـر آخــر الزّمــان
از ننگ حبس خانــة شــروانش وارهـان
ور داده ای، مؤنت دنیــاش واستــان
              (سجّادی،1368: 311)                           

 

          خاقانی در زمان اقامت‌ خود در دربار منوچهر شروان‌ شاه‌ صله‌هاي‌ فراوانی از پادشاه‌ دريافت‌ نمود ولي‌ چندي‌ نگذشت‌ كه‌ در اثر سعايت‌ بدخواهان‌ و حسادت‌ پدرزنش‌ ابوالعلاء گنجوي‌، شاعر از اقامت‌ در دربار شاه‌ و مدّاحي‌ و تملّق‌ گويي‌ كه‌ چندان‌ با مذاق‌ او سازگار نبود دلتنگ‌ و ملول‌ گشت. ‌خاقاني‌ پس‌ از ورود به‌ ري‌ مدّتي‌ را در اين‌ شهر اقامت نمود؛ با شنيدن‌ خبر فرو پاشيدن‌ امپراطوري‌ سلجوقيان‌ بدست‌ تركان‌ غز، نااميد  به‌ شروان‌ بازگشت‌. در آن زمان نیز بين‌ او و پدر زنش‌ كدورتي‌ پدید آمده بود و دو طرف‌ به‌ هجو يكديگر پرداخته‌ بودند.

      خاقاني‌ در زندگي‌ خود سختي‌های فراواني‌ را متحمّل شد و حسادت‌دوستان‌، شاعران غیر همسو، آشنایان و حبس‌ ضربه روحی سختی بر وی وارد آورد. خاقانی در تعدادی از قصایدش از خويشان‌ و دوستان‌ و مردم‌ شروان‌ شكوه‌ كرده‌ است‌.

کژ خاطران که عین خطا شد خطابشان
 خلفند و نو خلاف و شیاطین انس را
بر باطل‌اند از آنکه پدرشان پدید نیست
چـون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من
تا خاطرم خزینة گوگرد سرخ شد
ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا
            

 

مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان
ننگند و هم ز  ننگ نسوزد شهابشان
وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان
چون مار در قفاست همه زهر، نابشـان
چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان
کردند  پوستین و نکردم عتابشان
                 (همان: 328-329)

 

       و یا در یکی از قصایدش نسبت به نکوهش اقران و حاسدانش چنین سخن می‌گوید:

مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نیند
چون ماه نخشبند مزوّر از آن چـو من
من میوه دار حکمتـم از نفس ناطقـه


 

با من قران کنند و قرینـان من  نیند
انجم فــروز گنبد هـر انجمن  نیند
و ایشان ز روح نامیه جز نارون نیند
                          (همان: 174)

 

         در نامه‌های خویش نسبت به شاعران غیرهمسو و حسدورزان که بر مقام وی حسد می بردند با نکوهش های تند خود بی باکانه چنین می نویسد:

       عنصر محامد که محمود و عنصری را به همّت و حکمت فیل و فرس طرح افگند، خزاین معانی را بر خرز خران خزران عرض خواهد کرد. بدره‌ها که از گنج درّ دری به در آورده است، بدره‌ها بدره‌ها خواهد برد، که آخر درنگ در دارالنّحوس شروان چند باشد؟ پیداست که نخل دانش و نخل بینش به قاع صفصف و به قاع صفصاف دار چند ایستد. در جیفه گاهی کـه کرکسان نمرود فعلش همه گوشت همای می خورند، خاصّگان را اقامت چون شاید. فخاصّه مشام از نسیم یوسفانِ آهو چشم با دمِ گرگان سگ صفت افتاده. (روشن،1349 :113)

      این تحیّت صادر است ازین صوب ناصوابی و خطّۀ بی‌خطری، مکمن ظلم و مسکن نفاق، وبال خانۀ افاضل و بیت‌الشّرف سفهاء، اعنی شروان شرّالبقاع و اوحشها، بدان مهبط سعد اکبر و مصعد سواد اعظم، مربط دولت و مضمار سعادت، مربع اعالی و منبع معالی، اعنی گنجه، خیرالبلاد و اطیبها. (همان: 192)

       در ادامه این نامه با دل رنجور و چشمی پر سرشک از آتش اندوه خود از شروانیان و سرزنش دشمنانش سخن گفته است:

       حلیتی که صفحات نامه راست، خونی است سوخته و جگری است گداخته، که یک چند در مضیق حبَّه القلب جمع آمده بود؛ پس به طارم سه غرفه دماغ تصاعد کرده؛ و از آنجا، به هفت طبقۀ چشم رسیده؛ و لعبت دیده را پردۀ عنابی بسته؛ اکنون از بیم شماتت دشمنان و اماتت دل دوستان، از راه دیده برگشته است؛ و به جداول اعصاب گذشته؛ و از راه دست به جوی انامل رفته. اینک از سر خامه، قطره قطره می‌رود؛ و نقش کشف الحال می بندد؛ تا بدانند که دل افکار افگار است؛ سینه سفینۀ غصّه‌هاست؛ از دست مشتی حشوی لقب وحشی نسب، سابعی مقال سبعی خصال، دد نهاد بد نژاد... و آنچنـان از شروان متنفّر و دچـار غضب می شود که زاد بوم خود را با «شرّ» همراه می‌سازد و رنجش خاطـر و حسب حال خود را دربارۀ شروان چنین بیـان می‌کند:

من که خاقانیـم جفای وطن
از خسان چو سار شورانگیز
شاهبــازم هوا گـرفته بلـی
نه نه شهباز چه که گنجشکم
گرنه آزرده ام ز دست خسان


 

برده‌ام وز جفا گریخته‌ام
چون ملخ بر ملا گریخته‌امظ
کـز کمیـن  بلا گریخته‌ام
کـز  دم  اژدها گریخته‌ام
دست بر سر چرا گریخته‌ام
             (سجّادی،1368: 901)

      امّا گاه‌ به دفاع از شروان برمی‌خیزد و می‌گوید:

خـاک شروان مگــو کـه وان شر اسـت
 هم شرفوان نـویـسمش لیکن
عــیـب شــروان مـکـن کـه خاقانـی
عـیب شـهری چــرا کـنی به دو  حرف
جــرم خـورشـیـد را چه جـرم بـدانک


 

کـان شـرفـوان بــه خـیـر مـشتهر است
حرف عـلـت از آن مـیـان بـــدر است
هسـت از آن شـهر کابـتـداش شر است
کـــاول شرع و آخر بشـــر اســت
شرق و غـرب ابـتدا شر است و غر است
                              (همان: 68)

 

      خاقانی از حسودانی كه در دربار زندگی می‌كردند، روی‌گردان شد. و زندگی برای او تبدیل به زندان گرديد. خود را در دربار همانند «مرغی پرشكسته در قفس آهنین» تصوّر می‌كرد. از سوی دیگر، «رقیبان و بدخواهان» تضادّ و دشمنی میان او و دربار را دامن می‌زدند. شاعر وضع خود را در دربار، بدین گونه به تصویر می‌کشد:

خاقانی را تویی همه روز،
من ز آفت زاد و بوم غمناك،
تو  خستة‌  ماتــم خراسان،
بینی كه تن و دلم ز انـدوه،


 

بازیچه نمــای عالـم افـروز...
دل در تب گرم و دیده نمناك.
من بستة‌  دارِ ظلــمِ شروان.
قیرین چاه است و آهنین كوه.
                    (قریب،1357 :29)

 

       یا:

اکنـون گلــه ای ز حسب حالـم
در  بحـر  بـلا  فتـاده ام  پسـت
پس چـرخ بـه بـوی درّ شهـوار
گـه سوخته همچو سیمـم از تاب
بــا  ناخنـه  چشـم  روزگــارم
آن  ناخنــه چیسـت  درد دوران
شهبــازم  و  شـاه  پـر بـریـده
از کـار  قبیلـه ام  فــراغ  است
طـوطـیّ   مـعـانــی  آفرینـم
تقدیـر مـرا  بـه سـر رسیـده
                                                                                                                                                                                                               

 

بشنو کـه بـه سر شده است قالــم
 حیران چو صدف نـه پا و نـه دست
بشـکـافتــه سینــه ام  صدف وار
گـه کشته به دست غم چـو سیماب
بــا آبــلـــه پـــای اختیـــارم
وان آبــلـــه چیست شــرّ شروان
شهبــــازی روزگــــار دیـــده ...
کــان دود فتیلــه در دمــاغسـت
شــروان قفســی است آهـنیـنـم
 منقـــار و زبـــان و پــر بـریده
                   (همان: 211-212)
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

         شروان از دید خاقانی زمانی دارظلم و «حبس گاه» می شود که حادثة تلخ سیاسی و اجتماعی رخ می‌دهد و یا شهری غارت می‌شود و امیدی به بهبود اوضاع نمی‌رود؛ بطور مثال در مرثیۀ امام محمّد بن یحیی و حادثۀ حبس سنجر در فتنۀ غز و عمادالدّین ابوالمواهب ابهری چنین نوحه سرایی می‌کند:

خاقانیا وفا مـطلب ز اهل عصر از آنک
آن کعبه وفا که خراسانش نام بود
عزمت کـه زی جناب خراسان درست بود
بر طاق نه حدیث سفر ز آنکه روزگار
در حبس گاه شروان با درد دل بساز
گل در میان کوره بسی درد سر کشید
از چاه دولت آب کشیدن طمع مدار

 

 

در تنگنای دهر وفا تنگیاب شد
اکنون به پای پیل حوادث خراب شد
برهم شکن که بوی امان ز آن جناب شد
چون طالع تو نامزد انقلاب شد
کان درد راه توشه یوم الحساب شد
تا بهر دفع دردسر آخر گلاب شد
کان دلوها درید و رسن‌ها ز تاب شد
                (قریب،1357: 157)

      یا:

کاندر ظلمات خاک شروان

 

اشعار من است آب حیوان
                                   (همان:231)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نتیجه گيري

            حاصل سخن این است که علّت رنجش خاقانی از زادگاهش حسودان و بدخواهان وی، خانوادة همسر نخستین و آزار و رنج اهالی شروان می‌باشد. زمانی‌که خاقانی به مدح و ستایش شاهان شروان می‌پردازد، نسبت به شروان با دیدی مثبت می نگرد و از آن دیار با نیکی یاد می‌کند و اینگونه است که نام این شهر را همراه با خیروان ، دارالملک، روضۀ رضوان، بیت‌الشّرف، شرفوان، خاک مطهّر، گنج خانه، باغ خلد برین و... می آورد و زمانی‌که سخن از مراثی، تهمت‌های حاسدان و بی‌وفایی مردم باشد، دیدگاهی منفی دارد و نام شروان را با شرّالبقاع، دیرالمحن، دارالنّحوس، شرّالبلاد، حبس خانه، شورستان سراب وحشت، دارالظّلم، شروان و... بکار برده است؛ بنابراین همانگونه که ذکر شد می‌توان این گونه در نظر گرفت که خاقانی از زادبومش چندان دلخوشی نداشته است و در بسیاری موارد از آنجا به بدی یاد کرده است.

 

فهرست منابع و مآخذ

1-   امیرقاسم خانی، سهیلا، (1379)، داستانی از زندگی خاقانی شروانی، چاپ دوم، ناشر شرکت توسعة کتابخانه‌های ایران، تهران.

2-    سجاّدی،سیّد ضیاء‌الدّین، (1368)، دیوان خاقانی شروانی، تهران، انتشارات زوّار.

3-    روشن، محمّد، (1349)، منشآت خاقانی، تهران، انتشارات دانشگاه.

4-   کزّازی، میرجلال الدّین، (1387)، از ایران چه می دانم؟(خاقانی شروانی)، تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگی.

5-    _____________ ، (1368)، رخسار صبح، تهران، نشر مركز، چاپ اوّل.

6-    قریب، یحیی، (1357)، مثنوی تحفه العراقین خاقانی، تهران، انتشارات امیرکبیر.

7-   علیزاده، جمشید، (1378)، ساغری در میان سنگستان (زندگی، اندیشه و شعر خاقانی)، تهران، نشر مرکز، چاپ اوّل.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

The Visage of Shervan in Khagani's Works

                                                                                                                        

 

S. Gharebagloo

                                        Haleh Amir Ghassemi

Abstract

        In this article we have tried to investigate Shervan from Khagani's viewpoint, and ponder on his positive and negative outlook to this city. The word Shervan has high frequency in his poetry, so as it has been used in his book of poetry ( Diwan ) 109 times, the Monshaat ( writings ) 60 times and in the Tohfatol Araqein 17 times.

        In the first period of his poetic life he used to praise the kings but later his spirit was transformed and he avoided the court panegyrism. The sense of solitude and disloyalty of people affected him to have negative view on Shervan.

        Khagani, in his poetry has talked about his native city bitterly and scornfully; and has complained of its narrowness and called it the place of cruelty and darkness. The conclusion is that his negative approach toward it is much more negative than positive one.

 

Keywords

Shervan  -  Sherfuan  -  darennohoos  -  Khirvan  -  Khagani  -  Shervanshah

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------

1. member of academic board in Persian Literature – Shahid Madani University  -- Tabriz

2. M. A. in Persian Literature  -  Shahid Madani University  -  Tabriz

 

 

 

 

 



[1]- عضو هیأت علمی گروه زبان و ادبيّات فارسي، دانشگاه شهید مدنی، تبريز، ايران.

 [2]- کارشناس ارشد گروه زبان و ادبیّات فارسی ، دانشگاه شهيد مدني،  تبريز، ايران. (نويسنده مسئول)

haleaamirghasemi@yahoo.com

                                                            




  تمامی حقوق این سایت متعلق به دانشگاه آزاد اسلامی خوی است
آمارکل: 4464792
دیروز : 2890
امروز : 1600
آنلاین : 350